سعدى
118
بوستان ( فارسى )
كه سگ با همه زشت نامى چو مرد * مر او را بدوزخ نخواهند برد ره اينست سعدى كه مردان راه * بعزت نكردند در خود نگاه 2485 از آن بر ملايك شرف داشتند * كه خود را به از سگ نپنداشتند حكايت يكى بر بطى در بغل داشت مست * بشب در سر پارسايى شكست چو روز آمد آن نيكمرد سليم * بر سنگدل برد يكمشت سيم كه دوشينه « 1 » معذور « 2 » بودى و مست * تو را و مرا بربط و سر شكست مرا به شد آن زخم و برخاست بيم * ترا به نخواهد شد الّا بسيم 2490 ازين دوستان خدا بر سرند * كه از خلق بسيار « 3 » بر سر خورند شنيدم كه در خاك و خش از مهان * يكى بود در كنج خلوت نهان مجرد بمعنى ، نه عارف بدلق * كه بيرون كند دست حاجت بخلق سعادت گشاده درى سوى او * در از ديگران بسته بر روى او زبانآورى بيخرد سعى كرد * ز شوخى به بد گفتن نيكمرد 2495 كه زنهار ازين مكر و دستان و ريو * بجاى سليمان نشستن چو ديو دمادم بشويند چون گربه روى * طمع كرده در صيد موشان كوى رياضت كش از بهر نام و غرور * كه طبل تهى را رود بانگ دور همى گفت و خلقى برو انجمن * بر ايشان تفرجكنان مرد و زن شنيدم كه بگريست داناى وخش * كه يا رب مرين بنده « 4 » را توبه بخش 2500 وگر راست گفت اى خداوند پاك * مرا توبه ده تا نگردم هلاك پسند آمد از عيبجوى خودم * كه معلوم من كرد خوى بدم گر آنى كه دشمنت گويد ، مرنج * وگر نيستى ، گو برو باد سنج اگر ابلهى مشك را گنده گفت * تو مجموع باش او پراكنده گفت وگر ميرود در پياز اين سخن * چنينست كو گنده مغزى مكن 2505 نگيرد خردمند روشنضمير * زبانبند دشمن ز هنگامهگير
--> ( 1 ) . كه در شب تو . ( 2 ) . مغرور . ( 3 ) . كه از بىسروپاى . ( 4 ) . شخص . مرد .